تبليغاتX
خاطرات روزانه یه خانوم خوشگل
خاطرات روزانه یه خانوم خوشگل
به نام خدا
درد و دل

 

سلامی دوباره از راهي دور ولي قلبي نزديك به همه ببنندگان و هواداران اين وبلاگ

به به ... جمله بندي رو حال كردين

البته با اينكه این وبلاگو تازه ساختم مي بينيد كه  توی پست قبلی از ۴۰ تا بیشتر نظر  داشتم

خب بين خودمون باشه اما خودمو كشتم......... تا ۱ نظر بديد!Baby Girl

 مردم از بس از این وبلاگ پریدم اون وبلاگ و خواهش کردم که به منه بدبخت یه سری بزنید

 اما به هر حال موفق شدم تا بتونم ببيندگان اين وبلاگو از ۴۰ نفر بيشتر كنم البته به مرور بيشتر هم ميشن. چشم حسودا کوررررررر بشه 

خب چي كار كنيم؟!؟!؟! كه پسرا به خاطر عنوان وبلاگ( خاطرات روزانه یه خانوم خوشگل )  و دخترا به خاطر زرنگ بازي هاي من به اين وبلاگ سر ميزنن

آفرین به دختراااااااا... حالا یه دست برا دخترا بزنید.... آفرینتشویق آفرینتشویق

حالا خانوما رقص آقایون دست Yah اینو برا تنوع گفتم ... امیدوارم پسرا با خوندن این تیکه ما رو فحش بارون نکرده باشن

دختر با پسر فرقی نداره ...!!! آفرین  بچه های خوب با هم دوست باشین

 به هر  حال از همه دوستان کمال تشکر و قدر دانی رو دارمFlower

اما خانواده عزیز و دوست داشتنی من دیگه اعصاب برام نذاشتن 

خیر سرم این وبلاگو ساختم که حرف های دلمو  توش بنویسم و ملت هم نظر بدن!!

به خدا دل منم به همین نظراااا خوشه!!

راستی نگفتم من آدم الکی خوش و مزخرفی هستم ... الکی خوش که هستم اما مزخرف چراا؟؟!؟؟!؟!  چون نمی تونم حتی یه بار تو خونه از خودم دفاع کنم نمیدونم این از سر احترام یا از سر بدبختی

من کلآ آدم حاضر جوابی هستم و عشق کل کل کردم اما وقتی مامانم یه چیزی بهم می گه من غیر از این چشم هیچ کوفتی از دهنم بیرون نمی یاد!!

نه اینکه ازش میترسم. نه اصلآ اتفاقآ خیلی باهاش رفیقم و همه چیزو بهش میگم و در کل یه مادر مهربان و منطقیه...Queen  اما به خاطر این نمیتونم  در مقابش حتی از خودم دفاع کنم چون یه لحظه ناراحتیش دنیامو بهم می ریزه...!!

و خلاصه عشق آتشینی به مامانم دارم که خاموش نمیشه...البته بهش هم ثابت کردم که چقدر دوسش دارم چون هم غذا درست میکنم هم همه کارو من تو خونه انجام میدم و مامانم اون موقعه هایی که خونست استراحت میکنه...

به هر حال از این بحث بچه ننه گی بگذریم ...حالا میگید چقدر بچه ننه است چقدر مادر ذلیل و این حرفااااااااا

چندروز پیشا که داشتم توی اینترنت واسه این و اون رو میزدم و به عبارت دیگه دعوتشون می کردم به وبلاگ جدیدم Computer  یکدفعه....که مامانم سر رسید........

حالا فکر می کنید چی شد؟؟!؟!؟! گفت: مهسااااااااااااااااااااااااااا

 این غذا سوخت!! برو ببین چی شد که بوش تو کل خونه پیچیده!!! منم بدو بدو رفتم به طرف آشپزخونه خلاصه خیالتونو راحت کنم که غذا نسوخته بود  فقط مامانم یکم شلوغش کرده بود

یه ۱۰ دقیقه تو آشپزخونه موندم بعد یادم افتاد که دیسکانک نشدم و وقتی پول تلفن بیاد رسوا می شم...!!!

 وقتی رسیدم توی اتاقم دیدیم مامانم نشسته پای کامپیوتر و  داره هر هرمی خنده... گفتم مامان چی شده بعد گفت ناغلا این وبلاگ تو...!!

نگو وبلاگم باز بوده همه رو خونده...!!! منم گفتم مامان پاشو تر خدا کلی کار دارم بعد بهم گفت وبلاگ قشنگی داری!! تازه اونجا هایی که در مورد خودش نوشتم بیشتر توجه کرده بود.

خلاصه این قضیه به خیر و خوشی تموم شد !! تا اینکه  امروز صبح با صدای مامانم که داشت با بابام می حرفید بیدار شدم ......Nightآخه بابام ۱۴ روز خونه است و ۱۴ روز سر کاره!

 فکر کن داشت در مورد وبلاگ من می گفت.!! چقدر براش مهم بوده با خودم گفتم با این وضعیت می دونم تا آخر این هفته همه فک و فامیل و در همسایه وبلاگ منو یاد می گیرن

خدا رو شکر مامانم آدرس وبلاگ یادش نموند بود....و بهش نگفت... آخه اگه بابام این آپ قبلی  که در مورد راننده آژرانس  بود و بخونه منو کامپیوتر با هم توی حیاط خرد میکنه..!!  خدا رو شکر  که نفهمید و منم بهش نمیگم یعنی میدونم چه جوری سرش شیره بمالم.... مثلآ این وبلاگو ساختم که حرف دلمو توش بنویسم به نظرتون اگه بابام ببینه چه عکسالعملی نشون میده؟؟!؟! 

البته الان فکر   نکنید که  بابام از این بابا های سیبیلو  و لاتو بداخلاق 

 نه  عزیزم اصلا.......... یه آدم لارج و باحال و ولخرج و دختر دوست و عاشق مامانمه  فقط یکم غیرتیه

اما من خیلی ازش حساب میبرم و دوست ندارم چیزی از من بفهمه ؟؟؟

 می دونید دیگه

خوب خلاصه قراره یه وبلاگ چرت و پرت بسازم و یه چند پست الکی بذارم توش و نشون بابام بدم که دلش نشکنه بعد از یه مدتم که آبا از آسیاب افتاد  وبلاگو میبندم

فکر خوبیه نه ؟؟!؟!؟؟!

نظر هم یادتون نره 

تا پست بعدی بای بای

لينك | نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 18:21 توسط M |
خاطره جالب من

سلام

خب امروز  مي خوام يكي از خاطراتمو توي وبلاگ بنويسم..!!! خيلي جالبه

پارسال موقعه امتحاناي ترم اولم بود قرار شد برم خونه ي دوستم رياضي تمرين كنيمReading a Book

چون چند روز فرجه بهمون داده بودن هر روزشم يه اتفاق مسخره برام مي يوفتاد... دليلشو نميدونم اما خيلي باحال بودSun

روز اول زنگ زدم آژانس كه با تاكسي برم... اون موقعه خونمون آپارتمان بود.

وايساده بودم در پاركينگ ديدم يه پرايد نوك مدادي اسپرت كرده با صداي سیستم زياد وايستاده دم درمون!!! يه پسره قرتي با يه سيگار برگ تو دهنشم داشت به آپارتمان نگاه مي كرد... رو دستشم خالکوبی کرده بود 

 با خودم گفتم اين هر چي باشه راننده آژانس نيست و ديگه اصلا بهش نگاه هم نكردم...پسر هم شك نكرد كه من ماشين مي خواستم يعني منم اصلا فكرم به اونجا نمي رفت كه اين راننده باشه.... 

 اونم همش بوق مي زد و به آپارتمانمون نگاه مي كرد با خودم گفت حتما از دوستاي پسر همسايمونه ...!!!

 بعد از ۵ دقيقه پسر گفت: ببخشيد خانوم نمي دونيد كدوم يكي از همسايه هاتون ماشين مي خواست؟؟؟ منم با چشم هاي حدقه زده گفتم از كدوم آژانس ؟!؟!

بعد اسم آژانسو كه گفت : لپام گل انداخت و سرخ شدم گفتم: ببخشد من فكر نميكردم شما....

 بعد گفت: اي بابا خانوم شما كه سه ساعت ما رو كاشتي چرا زودتر نگفتي!!

 البته  اولش گفتم سوار نشم بهتره.... ولي مدير آژانس دوست بابام بود و آدم مطئني بود به هر حال سوار شدم.... از بوي سيگاري كه توي ماشينش پيچيده بود حالم بهم خرد با اينكه بابام خودش پيپ ميكشه اما بوي پيپ خيلي بهتره از بوي اين سيگار لعنتي بود..!!

 پسره با موهاي  سر به فلك كشيده و ريش بزي اصلا قابل تحمل نبود با خودم فكر ميكردم آقاي x (دوست بابام) چطور اينو گذاشته بود توي آژانس حدس زدم كه فاميلش باشه!!

هنوز از كوچمون خارج نشده بوديم كه صداي نوارو زياد كرد و آهنگ خارجي هم بود چنان سرعت  ميرفت كه انگار آمبولانسه و داره مريض مي بره..!!

البته خوشم اومد اصلآ توي آيينه نگاه نمي كرد با اينكه تا يه پسر منو ميبينه خشك ميشه..  البته اصلا هم تیپم جلف نيست و آرايشم نميكنم...!!زيبايي خدادادي داريم ديگه...خب خلاصه يكم كه گذشت ديدم با اين سرعت زياد و لايه كشي نمي تونم تحمل كنم...  گفتم :ببخشد عذر مي خوام ميشه يكم آرومتر برونيد...

بعد با كمال پرويي گفت: نه آبجي من نمي ذارم كسي از من جلو بزنه... من از همه بايد جلوتر باشم... گفتم اي بابا همرو برق ميگيره مارو چوب کبریت!! با اين جوابش اعصابمو خرد كرد دلم مي خواست دندونا شو بيارم تو دهنش اما با كمال آرامش گفتم: وقتي من رفتم هر كاري خواستي بكن الان من  دوست دارم با اين سرعت برسم.... عجله هم ندارم  و هميشه دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيد .نه؟؟؟...اينو تا حالا نشنيدي؟؟؟

بعد گفت: تر خدا آبجي گير نده. من نمي تونم رانندگيمو به خاطردو تا مسافر عوض كنم...!!! ديگه سرم سوت كشيد چقدر پروووو بود

من كه هيچ وقت با پسرا كل كل نميكردم لجم در اومد و بهش گفتم اگه نميتوني چرا اومدي راننده آژانس شدي؟!؟ شما هرچي مسافر ميگه بايد انجام بدي...!  وقتي مسافر ميگه آروم آروم بايد بري..!! نه اينكه باهاش جرو بحث كني...!!! من حتما آقاي سعيدي رو در جريان اين موضوع ميزارم....!!!

بعد گفت آقاي  x باباي منه...(حدسم درست بود). اونم نتونسته اخلاق منو عوض كنه و همه اين حرفا رو با لاتي ميگفت

البته دست فرمون خوبي داشت و احتمال تصادف خيلي كم بود!! اما من مي ترسيدم به خاطر همين گفتم آقا همينجا نگه دار.....پسره از همه حرفاي خودش پشيمون شد گفت تر خدا خانوم... من كه دارم  براي شما آروم مي رونم! ببخشيد!! حالا داريم نزديك ميشيم مي رسونمتون يه دفعه !! بهش گفتم يه لحظه نگه دار كار دارم ..اونم همش معذرت خواهي مي كرد

از عقب ماشين پياده شدم در جلو رو باز كردم كمر بندم رو هم بستم گفتم حالا هرجوري عشقت ميكشه برون!!

پسره خيلي تعجب كرده بود... البته من آدمي نيستم كه زود با هركي پسر خاله بشم اما پسره برعكس ظاهرش خيلي سنگين بود...حتي يه بارم نگاه بد نكرد خيلي معمولي و لارج بود و اصلا دختره نديده نبود...!!!

اونم كه منتظره همچين موقعيتي بود پاشو از روي پدال گاز بر نداشت...!! مثلآ داشت آروم مي رفت به خاطر من.. اه اه اه

به هر حال رسيدم در خونه دوستم پولو كه خواستم بهش بدم كلي تك و تعارف كرد و نمي ذاشت..!!! به هزار زور بهش دادم و رفتم

تازه عيد نوروز هم با خانوادشون اومدن خونه ي مااااا دو تا خواهرم داشت كلي با هاشون دوست شدم ..!! وقتی منو دید داشت شاخ در میاوردCapricorn

خودشم از خجالت همش سرش پايين بود بيچاره هيچ وقت فكر اينجاشو نمي كرد.

 

 

الان دیگه حس تايپ كردن ندارم

می خوام بعضی اوقات خاطره هامو اینجا بنویشم

نظر دهي هم اصلا برام مهم نيست اينا رو برا دل خودم مي نوسم

 

تا خاطره و موضوع بعدی بای بایHelloBalloons

 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 14:52 توسط M |
خیلی عصابم خرده...!!! سه شنبه هفته دیگه دارم می رم مدرسه و هیچ تفریحی هم توی این ۳ ماه نداشتم به خدا خسته شدم

به خاطر همین اصلا دوست ندارم برم مدرسه تازه قرار بود دختر داییم از اهواز بیاد خونمون که این چند روز آخر حوصلمون سر نره اما نشد دیگه گفت : جمعه تازه حرکت می کنه

مامانم هم همش بلده منو نصیحت کنه فقط میگه عیبی نداره....!! همه همینجوری بودن

آخه یکی نیست بگه تو مردم ندیدی چه تفریح ایی دارن ما چی همش توووو خونه ایم به خدا پوسیدم توووو خونه

نمی ذارن هم که خودمون بریم بیرون با دوستامون آخه جرات هم ندارم یه موقعه دایی پسر خاله ای فامیلی  کافیه منو تووووی خیابون بینه....دیگه اون موقعه وای به حالمهArabic Veil

آخه اهل روزه گرفتن هم نیستمBegging فردا میرم توو خیابون یه چیزی می خورم هزارتا متلک بارمون می کنن خودتون که در جریان هستین

خب من نرم بیرون سنگین ترم

تازه هنوز کفش هم برام نخریدن!!! دیگه اعصاب برام نذاشتن یه کلاس گیتار درپیتی گذاشتنمون کلی هم منت گذاشتن... اه اه اه

کل تابستون غیر از کامپیوتر و چت و.... کار مفیدی انجام ندادم

خسته شدم دیگه

ولی به هر حال خودمو خالی کردم

 

راستی این آهنگ احتمالآ که گذاشتم تو وبلاگم تقدیم می کنم به عشقم

جیش... بوس....In Love لالا...البته مسواک هم یادتون نره

 

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 21:52 توسط M |
خودم
مي خوام در مورو خودم يكم توضيح بدم

من آدم شوخ و با جنبه اي بالا  هستم خيلي پر انژري و فعالم تنوع پسندم و زود از  يه چيز خسته ميشم  چون مامانم و بابام شاغلن بيشتر كاراي خونمونو من و خواهر كوچيكترم  دو تايي انجام مي ديمالبته بيشتر كارا گردن من ميوفتهمن ۱۷  و خواهرم   ۱۴سالشه 

و بيشتر اوقات با خواهرم جرو بحث ميكنيم و در مواقع ضروري هم ضربه هاي فني البته خواهرم خيلي قد ويه دنده است و من مجبور ميشم بزنمش با اينكه خيلي هيكليه و نسبت به سنش بزرگه اما من بازم از پسش بر مي يام كار سختيه و هركسي نمي تونه اما من مي تونم

چون من كونگ فو بازم با اجازتون 

 و احساستم كاملآ كنترل شده و به موقع است و از آدم هاي شجاع . بي باك و قوي خوشم مي ياد

و از آدم هاي خيلي احساسي و آويزون متنفرم

عشق هر عشقي هم باشه يه حد و مرزي داره نبايد زياد توش غرق بشي

عاشق هنر هستم!! و مامانم هم هنرمندPainter يعني نقاش

و عاشق اينم كه با بچه ها (دوستام) بشينيم و گپ بزنيم و يا سر كلاس برقصيم

كل تابستون امسالم به علافي سپري شد عذر مي خوام ببخشيد گلاب به روتون روم به ديفار...گوه بودفكر كن اونقدر بد گذشته بهم كه دوست دارم زود تر برم مدرسه مني كه از مدرسه هيچ خوشي نديدم جز مسخره كردن معلماااااااااااا

از اونجايي كه بابام و دايي هام خيلي غيرتي هستن ما تنها بيرون نمي ريم

يا اگه هم مي ريم شهر بازي چيزي حتما يه دعوايي ميشه خب كه گردش هم كفتمون ميشه

البته الان شهريور و ديگه آخر گردش هاي ماست 

عيبي نداره بيخيال پنشنبه هفته ديگه يه عروسي داريم اميدوارم اين جبران كنه  اين همه بي كاري رو

نظر بذاريد يادتون نره

فعلآ باي ي ي يBalloons

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 17:59 توسط M |
سلام به همه دوستان 

من وبلاگ نویسی رو تازه شروع نکردم وچندین وبلاگ دیگه هم دارم

اما این وبلاگو تازه ساختم که حرف های دلمو توش بنویسم

مثلا خاطره های روز مرمو بنویسم

قصد هم ندارم آدرسشو به کسی بدم

چون دوست ندارم دوستان و آشنایانم از دل من با خبر بشن

از اونجایی که من خیلی شوخ و باحالم شرط میبندم سر ۲ ماه این وبلاگ به یه وبلاگ پر طرفدار و پر نظر  تبدیل بشه

حالا می دونم با خودتون میگین چه دلش خوشه!!!

اما من اعتماد به نفسم بالاست و از این کارم خسته نمیشمدلتون جیززززز بشه

با اینکه امسال یکی از سال های مهم زندگیمه و باید خیلی  درس بخونم

اما بهتون قول میدم که حداقل هفته ای ۲ بار آپدیت بشم

و برام هم زیاد مهم نیست که کسی نظر بده یا نده

البته اگه نظر خودتون در مورد آینده این وبلاگ بگید خوشحال میشم

تر خدااااااااااا نظر بدین  نه نرووووووووووووووو حداقل یه نظر ناقابل

 دلت می یاد بدون نظر بری ....!! بی معرفت

لينك | نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 16:54 توسط M |
Copyright By khanoom - This Template Designed By HOTWEBS